|
مادر دوستت دارم روزت مبارک کاش بودی... + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 15:36 توسط ونوس |
نسیمی می وزد آری غریبم به دنبال تو اما بی نصیبم دوان می آیم اما چاره ام چیست که باید رفت و این جا خانه ام نیست تو خواهی رفت و من این جا اسیرم و با پرواز تو شاید بمیرم مرا با خود ببر اما نه " من " را غروبم را و روحم را نه " تن " را مدارا کن که که انبوه ترانه ببارد از حریم آشیانه بخند این لحظه ی آخر که دیگر ندارم طاقت گل های پرپر
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 15:44 توسط ونوس |
هنوز از دست من ناراحتی نه؟ نفهمیدم گلی بی طاقتی نه؟ برایت شعر خواندم رنگ دریا ولی تو دوست داری صورتی نه؟ تو دریایی که مالا مال دری ولیکن من ندارم قیمتی نه؟ فقط یک فرق کوچک بین ما هست که تو شهر شهزاده ای من پاپتی نه؟ ولی خو کرده ام عاشق بمانم ندارم غیر از این من عادتی نه؟ + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 23:42 توسط ونوس |
ریشه در اعماق اقیانوی دارد ـ شاید ـ این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران یا نه یا در یاییست گویی واژگونه بر فراز شهر شهر سوگواران. هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش: رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا از دل من؟ چشم ها و چشمه ها خشک اند. روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ همچنان که نام ها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد. آه باران ای امید جان بیداران بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 12:47 توسط ونوس |
آب از دیار دریا با مهر مادرانه آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت گرد ملال او را از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم ساحل به او چه می گفت کان موج ناز پرورد سر را به سنگ می زد خود را هلاک می کرد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 1:31 توسط ونوس |
تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج را بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در برداشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک و اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن شوکت و فر سکندر یافتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوشتر است لذت یک لحظه مادر داشتن + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 0:7 توسط ونوس |
لبخندی نه برای شادی هایمان برای زایش اشکی بر گونه ها دستی لرزان نه برای لمس بدن برهنه ی خورشید لرزان توهم امید در سراب یادها اشکی شور بر گونه و لبان نه برای غمی کهنه در سینه برای آن عصر آدینه که آن لبخند را به غروب دلگیر زدی نه برای تو برای ما زیسته ام برای اشک های پشت پرده ی لبخند برای آن گنجشک لنگ که در حوض بلور در مرگ خفت.
برای تو سروده ام حتی آن زمان که نبودی نیستی + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 13:14 توسط ونوس |
نه آن دریا که شعرش جاودانه ست نه آ» دریا که لبریز از ترانه ست به چشمانت بگو بسپار ما را به آن دریا که ناپیدا کرانه ست... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 19:6 توسط ونوس |
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 17:34 توسط ونوس |
امشب دل من گرمی سودای تو دارد در گوش دلم ندای آوای تو دارد در این شب پاک و بی سرانجام سرخی دل ترانه آرای تو دارد در سردی بی عطوفت تلخ زمانه گرمای محبت افشان تو دارد در ظلمت آسمان تار تیر گیها امشب دل من نور درخشان تو دارد در این شب پر ترانه و دل انگیز عمق دل من چشم به رویای تو دارد نیلوفر من روح ترانه های قلبم این دل به تو گوید که تمنای تو دارد + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 17:22 توسط ونوس |
|
| |||||