تک ستاره شب
حرفهای دل
مرا به یاد خواهی آورد آنچنان که باران غبار از سنگ قبر کهنه ای می شوید تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد در کاسه باور من وسعت بی کران وجودت نمی گنجید هرگز تو این قدر آسمانی تصور نمی کردم شبی که رشته قلبم به زنجیر پر مهر قلبت پیوند می خورد هراسی عظیم مرا مهمان درنگی در تهی شدن می ساخت شوق دیدارت آرزوی لحظه هایم بود و بیم وجودت مرا در تلاطم نرسیدن سرگردان می ساخت چقدر فاصله بود بین آن قالبی که من از تو در ذهن خود ساخته بودم و تو ... من که سالها در تنگی ایوان و سنگی دیوار نقش پرواز را حک کرده بودم وقتی بال گشودم با هیجان و اضطرابی گنگ سنگین به قعر ژرف زمین سقوط کردم با خود اندیشیدم در این ترانه بی تو ماندن در این لحظه های بی تو حس بودنت شنیدن تپش های قلبت از مرز فاصله ها از نگاه چشم های تو تمام انتظارم شده نسیمی می وزد آری غریبم به دنبال تو اما بی نصیبم دوان می آیم اما چاره ام چیست که باید رفت و اینجا خانه ام نیست تو خواهی رفت و من این جا اسیرم و با پرواز تو شاید بمیرم مرا با خود ببر اما نه من را غروبم را و روحم را نه تن را مدا را کن که انبوه ترانه ببارد از حریم آشیانه بخند این لحظه ی آخر که دیگر ندارم طاقت گل های پرپر روزهای گنگ و رعب آور حسرت آن بوسه آخر عاقبت این درد و آه سرد می رسد تا عمق یک باور من نمی گویم که گاهی غرق در گرداب غمهایم من نمی گویم تو رفتی من نمی مانم من دگر این قصه ها را خوب می دانم گاهی وقتی خسته ام در یک نمای بسته مبهوت حرف از راز دل و رمز نگاه خفته در عکس تو می گویم گاه با یک شعبده با یک تلنگر دلخوشم ای دوست گاه تندیسی مجسم رنگ مات مرده ام من روکش یک پوست باد من را تا تو خواهد برد خواهد برد........ پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را می دانم و صفای دلاویز دشت را اما من این میان پرواز لحظه ها را افسوس می خورم پرواز این پرنده بی بازگشت را. نسیمی می وزد آری غریبم به دنبال تو اما بی نصیبم دوان می آیم اما چاره ام چیست که باید رفت و این جا خانه ام نیست تو خواهی رفت و من این جا اسیرم و با پرواز تو شاید بمیرم مرا با خود ببر اما نه " من " را غروبم را و روحم را نه " تن " را مدارا کن که که انبوه ترانه ببارد از حریم آشیانه بخند این لحظه ی آخر که دیگر ندارم طاقت گل های پرپر هنوز از دست من ناراحتی نه؟ نفهمیدم گلی بی طاقتی نه؟ برایت شعر خواندم رنگ دریا ولی تو دوست داری صورتی نه؟ تو دریایی که مالا مال دری ولیکن من ندارم قیمتی نه؟ فقط یک فرق کوچک بین ما هست که تو شهر شهزاده ای من پاپتی نه؟ ولی خو کرده ام عاشق بمانم ندارم غیر از این من عادتی نه؟ ریشه در اعماق اقیانوی دارد ـ شاید ـ این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران یا نه یا در یاییست گویی واژگونه بر فراز شهر شهر سوگواران. هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش: رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا از دل من؟ چشم ها و چشمه ها خشک اند. روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ همچنان که نام ها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد. آه باران ای امید جان بیداران بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟
| Design By : Night Skin |


